

جوک و اس ام اس
طنز
عکس و کاریکاتور
ماجراهای ملا
کاریکلماتور
درباره ی آقایون
درباره ی خانوم ها
شعر طنز
داستان
متفرقه
براي جستجو در تمام مطالب سايت واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
پيغام مدير :
اين وبلاگ آماده تبادل لينك و لوگو با كليه سايتها و وبلاگ هاست.
برای تبادل لینک و لوگو باید ابتدا لوگوی ما رو در وبلاگ خود قرار دهید
و یا ما را بانام
(طنز-جوک- اس ام اس و...)
لینک کرده وسپس در نظرات به ما اعلام کنید.
استفاده از مطالب وبلاگ کاملا آزاد است هر چند ذکر منبع نشانه ی فرهنگ شماست!!؟
شما مي توانيد جديدترين اس ام اس هاي خود رابه شماره ي 09356735986 ارسال كنيد تا با نام خودتان در وبلاگ قرار گيرد.
برای سفارش تبلیغ با ایمیل مدیر تماس بگیرید ویادر قسمت نظرات اعلام کنید.هزینه اگهی ماهیانه فقط1000تومان میباشد.

اطلاعيه هاي سايت :
به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . براي دادن نظر بين دو پرانتز قسمت نظرات كليك كنيد. براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ
خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .
:: ماجراهای ملا
یه روز ملانصرالدین و دوستش دوتا خر میخرن.
دوست ملا میگه: چه طوری بفهمیم كدوم ماله منه كدوم ماله تو؟
ملا میگه خوب من یه گوش خرم رو میبرم اونی كه یه گوش داره مال من اونی هم كه دو گوش داره مال تو.!
فرداش میبینن خر ملا گوش اون یكی خره رو از سر حسادت خورده!!!
دوست ملا میگه :حالا چیكار كنیم ملا میگه: من جفت گوش خرمو میبرم!!!
فرداش میبینن بازم قضیه دیروزیه...
دوست ملا میگه :حالا چیكار كنیم ملا میگه: من دم خرمو میبرم!
فرداش بازم قضیه دیروزی میشه..
دوست ملا با عصبانیت میگه: حالا چیكار كنیم ملانصرالدین هم میگه:عیبی نداره خب حالا خر سفیده مال تو خر سیاه مال من
![]()
![]()
![]()
![]()
:: ملا
روزی ملا به در خانه ی همسایه رفت و از او درخواست یک دیگ را نمود. همسایه ظرف را داد.
بعد از چند روز بعد ملا دیگ را به همراه یک دیگچه آورد.
همسایه با تعجب پرسید که دیگچه دیگر چیست؟
ملا پاسخ داد که دیگ یک دیگچه زایید و همسایه با خوشحالی پذیرفت.
چند روز بعد دوباره ملا دیگ را درخواست کرد همسایه به امید زاییدن دیگ، دیگ را به او داد و مدتی گذشت و ملا دیگ را نیاورد.
همسایه برای دریافت دیگ خود را به در خانه ی ملا رسانید و دیگ خود را درخواست کرد.
اما ملا با گریه پاسخ داد که دیگ مُرد.
همسایه با تعجب پرسید مگر دیگ می میرد؟
ملا گفت: این بار هم مانند بار قبل دیگ در حال زاییدن بود که سر زا مرد!!!!!!!

:: وضع حمل
زن نصر الدین در شرف وضع حمل بود . قابله و زنان همسایه دور او را گرفته بودند و دستور هایی می دادند . نصر الدین خواست کاری بکند. برخواست و دو سه عدد گردو پیدا کرد و زیر زنش گذاشت . پرسید ند : این چه کار است که می کنی ؟ گفت : عقل شما نمی رسد .همین که بچه گردو را ببیند میل بازی پیدا خواهد کرد و به عجله بیرون خواهد آمد!!!!!
ملانصردین زنش وضع حمل داشت شبی چراغی روشن کرد نشسته بودند که زن را درد زادن گرفت و یک طفل زایید . لحظه ای نگذشت که طفلی دیگر زایید .لحظه ای نگذشت که طفل سوم فرود آمد. ملا ترسید و فورا چراغ را خاموش کرد و گفت : تا روشنا یی هست این جانوران پی در پی بیرون خوا هند آمد!!!!!!!
![]()
![]()
![]()
:: ملا
روزي ملا كنار نهر آبي نشسته بود كه ده نفر نابينا به او رسيدند و گفتند: در مقابل دريافت نفري يك دينار ما را از نهر بگذران.ملا 9 نفر را رد كرد و هنگامي كه داشت نفر آخري را از آب مي گذراند ناگهان نابيناي بيچاره داخل آب افتاد. با سر و صداي او بقيه متوجه غرق شدن او گرديدند و بانگ بر آوردند كه چرا مواظب نبودي و موجب غرق شدن برادر ما گرديدي؟ ملا در جواب گفت: من يك دينار ضرر كرده ام شما چرا ناراحتيد و داد و فرياد راه انداخته ايد؟!!
دختر ملا گریه کنان پیش پدر آمد و شکایت کرد و گفت : شوهرم مرا خیلی کتک میزند ملا هم چوبی را برداشت و تا می توانست او را زد و گفت : حالا برو به شوهرت بگو اگر تو دختر مرا زدی ، من هم به تلافی اش زن تو را میزنم، تا تو باشی دیگر این کارها نکنی!!!
وقتي ملا مريض شد جمعي از اقوامش به ديدن او آمدند، نشستند و خيال رفتن نداشتند. ملا كه به تنگ آمده بود برخاست و گفت: خداوند مريض شما را شفا داد، برخيزيد و به خانه برويد!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
:: ملا
در يك شب زمستاني سرد ، ملا در رختخواش خوابيده بود كه يكباره صداي غوغا از كوچه بلند شد
زن ملا به او گفت كه بيرون برود و ببيند كه چه خبر است .
ملا گفت : به ما چه ، بگير بخواب. زنش گفت : يعني چه كه به ما چه ؟ پس همسايگي به چه درد مي خورد.
سرو صدا ادامه يافت و ملا كه مي دانست بگو مگو كردن با زنش فايده اي ندارد . با بي ميلي لحاف را روي خودش انداخت و به كوچه رفت .
گويا دزدي به خانه يكي از همسايه ها رفته بود ولي صاحبخانه متوجه شده بود و دزد موفق نشده بود كه چيزي بردارد. دزد در كوچه قايم شده بود همين كه ديد كم كم همسايه ها به خانه اشان برگشتند و كوچه خلوت شد ، چشمش به ملا و لحافش افتاد و پيش خود فكر كرد كه از هيچي بهتر است بطرف ملا دويد ، لحافش را كشيد و به سرعت دويد و در تاريكي گم شد.
وقتي ملا به خانه برگشت . زنش از او پرسيد : چه خبر بود ؟
ملا جواب داد : هيچي ، دعوا سر لحاف من بود . و زنش متوجه شد كه لحافي كه ملا رويش انداخته بود ديگر نيست .
![]()
![]()
![]()
![]()
:: ملا
شبی ملا نیمه های شب از خانه برآ مد و در کوچه ها می گذشت شبگرد ها به او رسیدند و از ملا پرسید : این وقت شب در کوچه چه می کنی ؟ ملا جواب داد : جناب شبگرد خدا روز بد را نیاورد. سر شب خواب از سرم پرید و از آن وقت تا حا ل هر چه دنبالش میگردم پیدایش نمی کنم .!!!
گويند روزي ملا نصرالدين ده تا خر داشت. روزي بر يكي از آن ها سوار شد و بقيه خر ها را شمرد چون خري را كه خود سوار بر آن بود نمي شمرد ديد تعداد آن ها نه تا است سپس پياده شد و شمارش كرد ديد ده تا درست است . چندين بار سواره و پياده آن ها را شمرد همان نتيجه اول به دست مي آمد كاملا" گيج شده بود و علت را نمي فهميد. عاقبت پياده شده و گفت: اين خرسواري به گم شدن يك خر نمي ارزد!!
![]()
![]()
![]()
![]()
:: ملا
ملا با عده ای در صحرا گردش میکردند . گاوی که در چمن زاری می چرید و صدا می کرد . آ ن عده به شوخی به ملا گفتند : ملا ، گاو تو را صدا می کند . برو ببین چه می گوید. ملا پیش گاو رفت و برگشت وگفت : گاو می گوید : علت اینکه با این خران به گردش برآمدی چیست؟
روزي ملا به ميدان مال فروشان رفته بود تا خر بخرد .جمع زيادي از دهاتي ها آن جا بودند و بازار خر فروشي رواج داشت. در اين بين مردي كه ادعاي نكته سنجي مي كرد با خري كه بار ميوه داشت از آن جا مي گذشت خواست كمي سر به سر ملا بگذارد پس گفت: در اين ميدان به جز دهاتي و خر چيز ديگري پيدا نمي شود. ملا پرسيد: شما دهاتي هستيد؟ مرد گفت: خير . ملا گفت: پس معلوم شد كه چه هستيد!
![]()
![]()
![]()
![]()
:: ملا
ملا هميشه از دست اذيت هاي دو زن خود در عذاب و ناراحتي به سر مي برد . روزي براي جلب محبت و آسودگي از دست و زبان آن ها دو عدد گردن بند خريد و هر كدام را به يكي از آن ها داد و سفارش كرد ديگري نفهمد، ولي پس از چند روز باز زن ها تصميم گرفتند او را وادار سازند كه اقرار كند به كدام يك بيشتر محبت دارد. ملا كه مي دانست آن ها قضيه گردن بند را به همديگر نگفته اند ، فكري به خاطرش رسيد و گفت: من به آن كسي كه گردن بند داده ام بيشتر علاقمندم. با اين جواب هر دو راضي و خوش حال شدند. زيرا هر يك خيال مي كرد كه تنها خودش گردن بند را از ملا گرفته است!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
:: ملا
عدهاي در بيابان نشسته بودند و غذا ميخوردند.
نصرالدين كه از آنجا ميگذشت، بدون تعارف كنارشان
نشست و شروع كرد به خوردن.
يكي پرسيد: «جناب عالي با كي آشناييد؟
نصرالدين غذا را نشان داد و گفت: با ايشان
روزي ملا خري را به بازار برد كه بفروشد. هر مشتري كه برايش ميرسيد, اگر از جلو ميامد خر دهانش را باز ميكرد كه دندان بگيرد و اگر از عقب ميامد لگد ميزد. شخصي به ملا گفت: با اين وضع كسي خر را نخواهد خريد. ملا گفت: مقصد من هم فروش آن نيست فقط ميخواهم مردم بدانند كه من از دست اين حيوان چي ميكشم!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
:: ملا
شبی دزدان خر ملا را ربودند . صبح روز بعد ملا شروع به جستجو کرد . دوستان ملا همه جمع شدند و هریک به نوعی او را ملامت و سرزنش کردند. یکی گفت : چرا دروازة طویله را قفل نکردی ؟ دیگری گفت : تو هم ملا ما شا الله خوابت سنگین است ، دزد آمد و الاغت را برد و تو بیدار نشدی ! ملا که تا آن لحظه ساکت بود و به حرف های دوستانش گوش میداد ، جواب داد :اینطور معلوم می شود که تمام گناهان به گردن منست و دزدان درین قضیه بی گناه اند .
:: ملا
زن ملا دل درد شديدي گرفت و ملا براي آوردن طبيب بيرون رفت. چون به كوچه رسيد زنش از پنجره گفت : دلم آرام گرفت، طبيب لازم نيست. ملا به حرف او گوش نداد و به خانه طبيب رفت و او را از اندرون بيرون كشيد و گفت: زن من دل درد شديدي گرفته بود ومن براي آوردن شما مي آمدم كه از پنجره صدا كرد دلم آرام گرفته و به طبيب احتياجي نيست. من هم آمدم كه به شما اطلاع دهم كه به آمدن شما نيازي نيست!
روزي ملا باري به دوش حمالي گذاشت كه همراهش به منزل بياورد. دربين راه حمال گم شد و هر چه گشت او را نيافت تا ده روز كارش جستجوي او بود بالاخره روز دهم با جمعي از دوستانش از كوچه مي گذشتند كه چشمش به آن حمال افتاد كه بار ديگري به دوش دارد به دوستانش گفت: اين همان حمال است كه من در تعقيبش هستم . ولي بدون اين كه به حمال حرفي بزند، از آن جا دور شد . دوستانش پرسيدند: چرا از حمال باز خواست نكردي و بارت را مطالبه ننمودي ؟ گفت: فكر كردم اگر اجرت اين ده روز حمالي را از من بخواهد چه كنم؟
![]()
![]()
![]()
![]()
:: ملا
وقتي ملا از دهي عبور ميكرد دزدي آمد و خورجين خرش را ربود. ملا پس از نيم ساعت متوجه جريان شد و فرياد زد و خطاب به اهالي ده گفت: زود دزد خورجين را پيدا كنيد وگر نه كاري را كه نبايد بكنم خواهم كرد. دهاتي هاي ترسو بلافاصله به جستجو شروع كرده و خورجين او را از دزد مزبور گرفته و پس دادند و يكي از آنها پرسيد: خوب حالا كه خورجينت پيدا شده بگو اگر آنرا پيدا نميكرديم چي ميكردي؟ ملا سرش را تكان داد و در حالي كه سوار خرش ميشد تا از آنجا برود گفت: هيچ .... گليمي را كه در خانه دارم پاره ميكردم و و خورجين ديگري از او ميساختم!!!
روزي ملا از زنش پرسيد: از كجا معلوم مي شود كه يك نفر مرده است؟ زنش جواب داد: اولين علامت اين است كه دست و پاي او سرد مي شود. چند روز بعد كه ملا براي آوردن هيزم به جنگل رفته بود هوا خيلي سرد بود، دست و پايش يخ كرد.ناگهان به ياد گفته زنش افتاد و با خود گفت: نكند كه من مرده باشم و خودم خبر ندارم.براثر اين فكر خودش را به زمين انداخت و مانند مردگان دراز به دراز خوابيد. اتفاقا" يك دسته گرگ گرسنه از راه رسيدند و اول به سراغ خر رفته و آن حيوان زبان بسته را از هم دريده و مشغول خوردن شدند. ملا آهسته سر خود را بلند كرد و گفت: حيف كه مرده ام و گر نه به شما حالي مي كردم كه خوردن خر مردم اين قدر ها هم بي حساب نيست!
![]()
![]()
![]()
![]()
:: وزن گربه
يكروز ملا يك من گوشت خريده و به خانه آورد و به زنش داده و گفت: زن براي امشب من مهمان دارم ،اين يك من گوشت را كباب كن تا جلوي آنها بگذارم. او پس از اين حرف از خانه خارج شد. ولي زنش بلافاصله گوشتها را كباب كرده و چند تن از دوستان و همسايگان را دعوت كرد و كباب سيري خوردند. شب وقتي ملا به خانه آمدو سراغ كباب را گرفت زن حيله گر گفت: من در حال درست كردن آتش بودم تا كباب بپزم ولي ناگهان گربه آمد و تمام گوشتها را خورد. حالا بهتر است غذاي ديگري براي مهمانت درست كني. ملا بدون درنگ رفت گربه را كه در گوشه دیواری نشسته بود گرفت و ترازوئي آورد و گربه را در يك طرف و در طرف ديگر سنگ گذاشت و شروع به وزن كردن گربه نمود. وزن گربه كمتر از يك كيلو بود و با عصبانيت رو بطرف زنش كرده و گفت: زن دروغگو اگر يك من گوشت را اين گربه خورده بود لااقل بايد وزنش از يك من بيشتر باشد در صورتي كه مشاهده ميكني وزن تمام بدن او حتي دو كيلو هم نميشود!!
![]()
![]()
![]()
![]()
:: ملا
ملا به حمام رفته بود. خدمتكاران حمام به او اعتنايي كرده و خدمتي انحام ندادند. ملا وقت رفتن ده دينار اجرت داد و حمامي ها از اين بخشش فوق العــــــــاده متحير مانده ممنون گرديدند. هفته بعد كه باز ملا به حمام رفت احترام بي اندازه اي از هر يك از خدمه ديد كه هر يك به نوعي اظهار كوچكي مينمودند ولي با اين همه ملا وقت بيرون رفتن فقط يك دينار به آنها داد. حمامي ها بي اندازه متغير گرديده پرسيدند: سبب بخشش بي جهت هفته قبل و رفتار امروزت چيست؟ ملا گفت: مزد امروز حمام را آنروز و مزد آنروز را امروز پرداختم تا شما با ادب شده مشتري هاي خود را کرامت بنمائيد!!!
نصرالدين پشت سر جنازه يكي از ثروتمندان با صداي بلند گريه ميكرد.
پرسيدند: «اين مرحوم با شما نسبتي دارد؟
گفت:نه
پرسيدند: پس براي چه گريه ميكني؟
گفت: براي همين!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
:: نصرالدين
نصرالدين الاغش را گم كرده بود و در كوچه و بازار خدا را شكر ميكرد.
پرسيدند: شكر براي چيست؟
گفت: براي اين كه اگر سوار خر بودم، حالا يك هفته بود
كه خودم هم گم شده بودم!!!
همسايه هاي ملا او گول زده و زن زشتي را به او تحميل نمودن. پس از عروسي وقتي ملا خواست از خانه بيرون رود آن زن گفت: خوب بود به من مي گفتي كه هر يك از نزديكان و دوستانت را چه اندازه احترام بگزارم و دوست داشته باشم. ملا گفت: سعي كن از من يكي بدت بيايد، باقي را خود داني هر كه را مي خواهي دوست داشته باشي مهم نيست!
![]()
![]()
![]()
:: ملا نصرالدین
ملا نصر الدين ادعاي خدايي کرد او را پيش خليفه بردند خليفه گفت : توکه ادعاي خدايي داري برامان معجزه کن تا به تو ايمان بياوريم.فورا دو کنيز حاضر کردند و خليفه گفت : اگر تو راستي راستي خدايي چشم هاي آنها را گشاد کن.ملا با شيطنت گفت : من خداي زميني هستم و فقط مي توانم پايين تنه ي آنها را گشاد کنم. گشاد کردن چشم هاي آنها در قدرت خداي آسمان ها است!!!
ملا نصرالدين مهمان عده اي از عرب ها شد و در ميان غذا بادي از ملا در رفت. دوست ملا که همراه او بود گفت: خوب بودکه از آنها عذر خواهي مي کردي . ملا گفت : آنها زبان ما را بلد نيستند و اين باد هم چون به زبان آنها نبود معني اش را نفهميدند!!!
ملا نصرالدين رفت حموم و زد زير آواز و ديد که صداي خوبي داره.فرداي آن روز رفت پيش سلطان و گفت مي خوام براتون بخونم. ولي اين جور ي نمي شه. بايد در اين جا حمومي بسازين تا براتون بخونم! سلطان گفت : اين کار که شدني نيست. دستور داد تا کوزه اي آب آوردند. ملا کله اش را در کوزه کرد و با صداي نخراشيده اي شروع به خواندن کرد. سلطان دستور داد تا دو تا از نوکرانش دستهايشان را دراين کوزه تر کنند وتا آب در آين کوزه است به ملا سيلي بزنند. ملا همين طور که سيلي خورد، خدا را شکر مي کرد.سلطان پرسيد : چه جاي شکر است؟ ملا گفت : اگر حمامي در آينجا مي ساختيد، سيلي ها تا ابد ادامه داشت. سلطان از اين گفته شاد شدو او را بخشيد!!!
:: ملا
یک شب ملا نصرالدین جلوی در خونش داشته میگشته
رهگذری که رد می شدهم میگه: ملا دنبال چی میگردی؟؟؟
ملا نصرالدین هم میگه: دنبال انگشترم.
رهگذر می پرسه کجا گمش کردی؟؟؟
ملا هم میگه توی خونه.
رهگذر می پرسه پس چرا اینجا دنبالش می گردی؟؟
ملا نصرالدین هم میگه: آخه اینجا روشن تره!!!
![]()
![]()
![]()
:: ملا نصرالدین
یه روز نصرالدین خرشو برای فروش برد میدونه مال(خر و الاغ و ...)فروشها
اونو به دلالی سپرد تا براش به قیمت مناسبی بفروشه .
دلال افسار خرو گرفت و داد زد : یه خر سی دیناری رو به ده دینار حراج کردم .
نصرالدین همین که این حرف رو شنید گفت : خر به این ارزونی چرا خودم نخرم.
برگشت ده دینار به دلال داد و خرش رو گرفت و شاد و خندون برگشت خونه و
ماجرا رو با شوق و ذوق برای زنش تعریف کرد . بعد زنش گفت :
حالا گوش کن من چه کردم . امروز دوره گرد اومده بود تا کلاف نخ هام رو بخره .
یکی از کلافا شش مثقال کمتر بود . منم یواشکی اون کلافو برداشتم و
گوشواره هامو که شش مثقال وزن داشتن توی اون گذاشتم .
دوره گرد هم نفهمید و کلاف نخا رو با خودش برد . نصرالدین با خوشحالی
به زنش گفت : آفرین آفرین به هوش تو ! با این زیرکی که من و تو
در تجارت داریم چند وقت دیگه رییس التجار میشیم .![]()
می گن یه روز همسایه ملا نصرالدین اومد خواست که از ملا بند رخت رو به عاریت بگیره.
ملا نصرالدین گفت : نمی تونم بند رخت رو بهت قرض بدم چون روش ماش پهن کرده ام! همسایه میگه مگه روی طناب میشه ماش پهن کرد؟ ملا میگه من میخوام یه بهونه بیارم که بهت طناب رو قرض ندم . حالا روش ماش پهن کردم یا نکردم!!![]()
![]()
![]()
![]()
:: ملا
يك روز ملا نصرالدين مرغش ميميره و لباس سياه به تن ميكنه. مردي بهش ميگه..
- من بابام مرد و لباس سياه به تن نكردم تو به خاطر مرغت لباس سياه پوشيدي؟
ملا ميگه.......
- اخر باباي تو تخم نميذاشت.................![]()
ملا نصرالدین به خواب خوشی فرورفته بود. تو خواب میدید
داره با کسی سر پول دعوا میکنه مرد میخواست یک دینار بده
ولی نصر الدین می گفت: کمتر از ده دینار نمیگیرم .
از مرد اصرار و از نصر الدین انکار . بلاخره اونقدر جر و بحث بالا گرفت
که نصر الدین داد زد :فقط ده دینار نه کمتر
یدفعه از صدای فریاد خودش از خواب پرید وقتی دید همه چی خواب بوده
سریع چشماشو بست و گفت : باشه همون یه دینار رو بده .![]()
شخصی به ملا نصر الدین بیست دینار پول داد که نزد قاضی شهادت بدهد که صد خروار گندم از دیگری می خواهد.چون در محضر قاضی حاضر شدند و آن شخص ادعای خود را بیان نمود،نوبت شهادت ملا رسید چون او عادت به دروغگویی نداشت،گفت:شهادت می دهم که این شخص صد خروار جو از طرف می خواهد.
قاضی گفت:او ادعای گندم می کند تو شهادت جو میدهی؟
گفت:با من قرار گذاشته شهادت بدهم شهادت گندم یا جو طی نکرده است!!!![]()
![]()
![]()
![]()
ماجراهای ملا
اگر یک نفر نیمه شب چت کند
درد سرهای یک خانم روسی که زبان انگلیسی نمیدانست!
اس ام اس عاشقانه
کاریکلماتور
اس ام اس
روشهای شکار شوهر توسط دخترها!
اسکناس مچاله !
پیامک عید فطر
از تعطیلات تابستانی شدیداً لذت ببرید!!
خساست
خروس هاي عجيب
آی دانشمند!
هیزم شکن
اس ام اس
۩۩ ويژگي پسرهاي ايراني ۩۩
اس ام اس سركاري
اس ام اس مخصوص روز مادر
وای وای وای کاندیدای من کوش؟!
انتقادپذیری را توصیف كنید!!!
اس ام اس انتخاتی
